به گزارش شهرآرانیوز؛ انگار خاصیت تمام انقلابهاست که جهادهایشان با کارهای مینیمال و کوچک قوت میگیرد؛ چه خلاصه تعریف شوند و جزئیاتشان پنهان بماند و روایتمان خالی از قهرمان باشد، چه به لطف قهرمانهایش، جان گرفته باشند؛ چه کسانی که خوش ندارند عکس و گزارشی از آنها جایی بیاید و جانشان را کف دست گرفتهاند، گمنام مبارزه میکنند و گمنام شهید میشوند و چه کسانی که ولع تعریف ماجراهایی را دارند که عشق وطن، پشتبند و الصاقشده به آن است و روح میدهد به جانهای کمرمق و دلنشینش میکند؛ آنها اعتقاد دارند این روایتها باید برای روشنگری گفته شود.
حق هم همین است؛ نشان به این نشان که همین تعداد محدودی که بهنمایندگی از گروه جهادی «رهبر شهیدم» حرف میزنند، شهود و معرفتی را به نمایش میگذارند که بیهوا، روح، جان و جسم آدمها را مبتلا میکند و برای آنهایی که دنبالکننده این روایتها هستند، یک مکتب معرفتی تمامعیار میشود.
نقطه پایان مقدمه را میگذارم و میرسم سر خط. اولویتم برای حرف زدن، سرپرست یا مدیر گروه است؛ گروهی که حالا تعدادشان بیش از ۲۰۰ نفر است و مقرشان تهران. کسی زیر بار نمیرود که عنوان «مدیرگروه» را به گردن بگیرد. همین اندازه میدانم که این گروه چندصدنفری، حاصل طرح و ایده دو برادر از مشهد است که تعدادی از دانشجویان و طلبهها را همراه خود کردهاند و همچنین هنرمندان و کارگران و... را.
طلبه است و تدریس میکند. روبه رویم نشسته است و روایتها را مسلسل وار تعریف میکند و از پرسیدن دیگر جزئیات بازمان میدارد. همین اندازه میدانم که تدریس میکند و تمام ۵۰ روز گذشته را تهران بوده است؛ حالا چندروزی مشهد است و دوباره برمی گردد تهران و نوبت برادرش برای آمدن به مشهد میشود.
حجت الاسلام والمسلمین سیدمحسن موسوی از کلیدواژههایی حرف به میان میآورد که تا قبل از این جریانها در حد اسم بودهاند و حالا ملموس و نزدیک بودنشان، قشنگی شان را چندبرابر میکند. قبل از تعریف هر روایت، عبارتی به زبانش میآید که به ایران و ایرانی ها، بهایی چندبرابر میدهد. تازه داریم معنی این عبارات را میفهمیم: «ما مبعوث شدگانیم.»
حرف را برمی گردانیم به اسفند پارسال؛ به روزهایی که مبارک بود به سحر و افطارهایش، به جانهای روزه داری که نفس کشیدنشان عبادت به حساب میآمد، مقدس بود و بعد میرسد به یک نقطه حساس؛ همان سحرگاهی که یک بار بغض بین چشمهای ملت، پهنا وا کرد و اشک شد و امان نگرفت. وقتی خبر شهادت رهبرمان «سیدعلی» را اعلام کردند.
این درد هنوز هم تیر میکشد؛ شاید به همین خاطر است که فنجان کوچک چای را برمی دارد تا نفسی تازه کند. انگار برای ادامه دادن حرف، عینک هم روی چشم هایش سنگین است و آن را هم برمی دارد: «آن سحر نخوابیدیم، نه من، نه برادرم و نه هیچ کدام از خانواده.
چیزی که از آن میترسیدیم و به زبان نمیآوردیم، اتفاق افتاده بود. ایران را ماتم برداشته بود. گذاشتیم یکی دو روزی بگذرد تا بتوانیم خودمان را جمع وجور کنیم. بعد هم چندنفری بار سفر را بستیم و رفتیم تهران بدون برنامه ریزی. شرایط عادی نبود. هنوز آشوب ماجراهای دی ماه نخوابیده بود و حالا جای خالی آقا.
شک نداشتیم که باید برویم. روز سومین از جنگ تحمیلی سوم بود که رسیدیم تهران. زیر آسمانی که جنگنده ها، بمبهای هدایت شده شان را میریختند روی سر ساختمانها و مردم. بوی باروت و دود، سد راه نور خورشید شده بود. یعنی اینجا تهران بود؛ پایتخت ایران بزرگ و همان شهر شلوغ و پرشور؟ نه، باورمان نمیشد و مانده بودیم چه کار کنیم.»
ادامه میدهد: به فکرمان رسید از بهشت زهرا شروع کنیم. همین کار را کردیم و رفتیم و گفتیم که چند طلبه هستیم و آمدهایم برای خواندن نماز میت. معراج شهدا غلغله بود. سولهای که واویلا بود. انگار یکی پرسوز روضه میخواند.
وقتی دست وپاهای تکه تکه شده روی هم پیش چشم هایمان میآمد، پیکرهای بی سر و صورتهایی که شناسایی نمیشد و... گفتند برای بخش تشخیص پیکرها، به کمک نیاز داریم و برای ارتباط گرفتن با خانوادههای آنها و دادن خبر شهادت. واقعیتش ما این کاره نبودیم؛ نه اینکه این کاره نباشیم، دلش را نداشتیم.
برگشتیم تهران و سراغ بسیج دانشجویی دانشگاه امام صادق (ع). دوباره همان حرفها را تکرار کردیم؛ اینکه آمادهایم برای خدمت همه جوره و همه جا. این بار هرچه گفتند، نه نیاوردیم. همه را قبول کردیم. گفتند جا و مکان نداریم و محل اسکان، غذا و خوراک شاید به موقع نباشد، اما مگر ما برای اینها رفته بودیم؟
سیدمحسن میگوید: هر روز و هر ساعت، نقطهای از تهران را میزدند. ساختمانهای چندطبقه با آن حجم آجر و میلگرد و سیمان و گچ، مثل برگ کاغذ تا شده بود و تا کف آسفالت و خیابان، کش آورده بود. با آواربرداری شروع کردیم. خدا پشت وپناه بچههای سخت کوش هلال احمر باشد! کار اولیه و تخصصی را آنها انجام میدادند و بعد ما پی اش را میگرفتیم.
هر روزی که میگذشت، تعدادمان بیشتر میشد. نمیدانستم شماره ما چطور دست به دست شده و بین شهرها و آدمهای مختلف چرخیده؟ از همه جا برای حضور اعلام آمادگی میکردند و داوطلبانه به ما میپیوستند. حسابش از دستمان بیرون رفته بود؛ از قوچان، شیروان، کاشمر، تربت حیدریه و... به پانزدهمین و شانزدهمین روزهای جنگ که رسیدیم، تعدادمان بی شمار بود.
شهرداری، ساختمانی را دراختیارمان گذاشت و افراد متخصص در حوزههای گوناگون به ما پیوسته بودند. یک گروه تخصصی در زمینه شیشه بری از کاشمر و گچ کار، برادران ارتشی و دانشجویان، بزرگتر و کوچکتر و خلاصه اینکه دایره افراد بیشتر میشد و پایه رفاقتهای جدیدی را میگذاشت که حالمان را خوب میکرد.
به گفته او، بمباران تمامی نداشت و ما بلافاصله به محلهای آسیب دیده اعزام میشدیم. احتمال انفجار دوباره میرفت، اما بچهها با جان و دل پای کار بودند. کم کم فرصت فکر کردن به موضوعات حاشیهای هم پیش آمد؛ اینکه به فکر اسکان آسیب دیدگان در مشهد باشیم.
سیدمحسن صحبتش را این طور پی میگیرد: «نمی فهمیدیم صبح، کی شب میشود و طلوع صبح، کی آمده است. شبها میآمدیم در تجمعات و کنار مردم، و روزها لباس کار تن میکردیم و آب به خورد سیمان میدادیم و آجر دست به دست میکردیم و فرغون فرغون خاک میبردیم.»
تأکید میکند: این روایتها را باید فقط از نزدیک و به چشم ببینید؛ اینکه شاید در روزهای عادی، مردم از مرگ بترسند و هراس داشته باشند، اما در ایام جنگ، همه چیز را راحت میگیرند. صدای انفجار چندقدم پایینتر از محل حضور آدمها بود؛ انگارنه انگار اتفاقی افتاده. لذت کنارهم بودن، ترس مرگ را کمرنگ میکرد.
کارمان زیاد شده بود، اما سامان یافته پیش میرفت. خط مان آزاد نمیشد. مکرر و پشت سرهم زنگ میخورد، حالا هم همین طور است. اصلا نمیدانستیم از کجا ما را میشناسند و این قدر اعتماد دارند. صدای مخاطب پیر و جوان بود که میگفت یک وانت کلوچه است، یک کامیون میوه و لباس گرم. پیرمردی که میخواست تنقلاتی که آورده است، حتما به دست خودمان برسد. این حب و محبتی که به دل آدمها افتاده بود، کار ما و بروبچههای جهادی نبود؛ کار خدای پیغمبرمان بود.
میگوید: همه نقل قولهایی که از دوران دفاع مقدس شنیده بودیم، به عینه شاهدش بودیم. ایمان داشتیم و داریم که در این جنگ پیروز هستیم. وقتی مهندس و دانشجو لباس کارگری تن میکنند، انگار که عضوی از خانواده خودشان زیر آوار است. به وضوح مشخص بود که بچهها خستهاند، اما تا آن فرد زیر آوار را پیدا نمیکردند، دست از کار نمیکشیدند. جمعیت بی هیچ چشمداشتی، گره گشایی میکردند.
برادرش، سیدحسین موسوی، خلبان است و فعلا در تهران؛ با او تلفنی گپ میزنیم. «آسمان کشور که بسته شد، کار زمینیها سختتر میشد.» این عبارت آغازین ما در یک مکالمه کوتاه با خلبانی است که ۲۰ سال تجربه پرواز دارد. حرف ها، همان و گفتهها هم همان گفتههای برادرش است؛ امیدوارانه و محکم: «صبحهایی که با صدای انفجار از خواب بیدار میشوی، مبارک است و اصلا جنگی که آدم را بیدار میکند، مبارک است، حتی اگر صدای پدافندها صبح تا شب بلند باشد و از غرش جنگنده ها، خواب به چشم آدم نیاید.»
میخواهد از زیر گفتوگو شانه خالی کند و حق هم با اوست؛ سرشلوغیهای زیادی دارد، ولی خودش این را بهانه میکند. حرفها را خیلیها گفتهاند و تکرار دوباره شان ملال آور است: «دشمن نمیداند جنگ چقدر سرزمینمان را امنتر کرده است؛ چون حالا هر کسی یک مبارز است و به نظر من، خیلیها بعد این جنگ ناخواسته در میدانی پا گذاشتند که عرفان نام دارد و ما حظ این خلوص و شهود را با جان و دل لمس کردهایم؛ اینکه مردم از باوری مقدس دفاع میکنند؛ مردمی که به اباعبدا... (ع) یقین دارند و جانشان را نذر مولای حیدر میکنند.»
سیدحسین ادامه میدهد: ایرانی شدن، چتری شده است برای پوشش همه گویشها و فرهنگ ها. از گوشه گوشه این سرزمین، در این فرصت پنجاه روزه، ما در تهران یک خراسان کوچک شدیم و با جان و دل از سرزمینمان دفاع میکنیم. حیف ایران ماست که بمب بخورد! ایران پر از زندگی است، پر از آدم، پر از نفسهای مقدس. جنگ، نام بدی دارد و وحشتناک است، اما تجربه اش لازم بود تا آدم ها، خودشان را محک بزنند.
او میگوید: حالا از همه جای این استان، رفیق و دوست وآشنا داریم. ظرفیتهایی در جنگ تحمیلی کشف شد که محال بود تا قبل از آن به ذهنمان برسد. رفقایمان را در شهرهای مختلف پیدا کردیم. خیلی هایشان به میدان آمدهاند و در مناطق جنگ زده هستند و مابقی، پشت سنگر خدمت میکنند. خانواده هفت نفرهای را در زاوه میشناسیم که روستانشین هستند.
نیروهای جهادی آرد دراختیارشان میگذارند و خانوادگی کار پخت وپز کلوچه را انجام میدهند و هر روز ۷۰ کیلومتر میآیند مرکز شهر، آنها را تحویل نیروهای جهادی میدهند و بعد هم میمانند تا در تجمعات شرکت کنند و دوباره برمی گردند. مادری را میشناسم و دیدهام که جوان رشیدش را پشت پدافند از دست داده است و ۱۵ روز بیشتر از این جریان نمیگذرد، اما حالا توی مسجد محله شان، کار پخت وپز را برای نیروهای جهادی انجام میدهد.
میدانید، تا قبل از این جریان همه چیز را با متر و مقیاس خودم اندازه گیری میکردم؛ با دوتادوتای همیشگی خودمان که نهایتا میشود چهارتا و این همه فداکاری باورم نمیشد. اما حالا حرف از ماجرا و روایت هزاران مردی است که سرمایه و زندگی شان را در جنگ از دست داده و پای ایران ماندهاند؛ زن، مرد، دختر، مادر و پدری که حالا برچسب «ایران یکپارچه» به آنها میچسبد و دست به دست هم میدهند تا خرابیها همه درست شود.
کنار خرابیها یک دلبستگی بزرگ و عجیب در ایران موج میخورد که مرزهای جغرافیایی را شکسته است. کسی نگاه نمیکند که من فارس هستم و بلوچ و... ما همه کنارهم، ایرانیم. اینها از عایدیهای جنگ است که دشمن از آن میترسد.
اگر بخواهیم حرفهای آدمهای جهادگر را باهم مقایسه کنیم، وجه مشترک زیاد دارد، حتی آنهایی که اهل سیاست نیستند، اما اهل خاک و جغرافیا و وطن هستند. حالا نوبت محمدمهدی مؤمنی تبار است؛ یکی از جهادگران که مفصل حرف میزند و ما شرمندهایم که مجبور به خلاصه کردنش هستیم.
اشتیاقش را نمیتواند از بودن در یک گروه دویست وچندنفره پنهان کند. ذوق کردنش از همان پشت خط ارتباطی، مشخص است وقتی میگوید تا قبل از جنگ، هیچ کدام از این آدمها را نمیشناختم و حالا آن قدر زیادند که شمردنشان برایم سخت است؛ رفقای ناب و تمام عیار.
آقامحمدمهدی هم طلبه است و همان ابتدای صحبت، میخواهد خداقوتی بگوید به کامیون داری که فرسنگها راه از مشهد آمده بود تهران تا وقت و تخصصش را بگذارد در طبق اخلاص و تقدیم جنگ زدهها کند، یا نوجوان شیرپاک خوردهای که محصل بود و هنوز پشت لبش سبز نشده بود، اما به همه درس بزرگی داد.
آن شب را فراموش نمیکند: «در آواربرداری کتابخانهای، چند جلد کتاب پیدا شده بود و ما خواستیم در آن شب بارانی و سرد، بی خیال کتابها شویم. گفتیم اجناس مهم تری برای نگهداری و حراست وجود دارد. پسرک پلاستیک سرش کشیده بود، پا سفت ایستاده بود و میگفت: "می دانید در روستاها و مناطق محروم چند نفر برای همین کتابها ماندهاند؟ اینها بیت المال است. بمانیم و تمامشان کنیم. " او توی گل ولای، کتابها را بغل میزد و میبرد جای امن و من طلبه مبهوت این ایمان و باور شده بودم.»
در ادامه، روایت آجیل فروشی را تعریف می کند که برای فروش عید آماده میشد، اما یک خمپاره، غافلگیرش کرده بود و مقابل مغازه اش شوک زده، ایستاده بود: «بچهها تا صبح ماندند تا آنچه سالم مانده، جدا کنند. پستهها را مشت مشت کنار میگذاشتند و هیچ کدام حاضر نشدند لبتر کنند. اینکه میگویند مردم ما باور و دین دارند، یعنی این. برای من و آدمهای مثل من، این روزها مثل یک رستاخیز بود. ما با ارواحمان مبعوث شده بودیم.»
«شبی سرد و بارانی بود و یکی از مناطق را دشمن زده بود. معمولا موج انفجار تا شعاع زیادی تأثیرش را میگذارد. شیشههای چند ساختمان ریخته بود. بچهها خسته بودند. اما نگرانی خانوادهها این حرفها را برنمی داشت. میگفتند هوای سرد و بچه کوچک و... نمیشد برویم.
بسیج شدند و پلاستیک محافظتی از شهرداری گرفتند و بقیه وسایل را جفت وجور کردند و زیر رعدوبرق و باران، نشستند به اندازه گرفتن و برش زدن و نصب کردن شیشه ها. باید بودید و میدیدید، به تعریف نمیشود.» مؤمنی تبار هنوز دارد حرف میزند و این روایت را تعریف میکند، اما من با خودم فکر میکنم که مگر در دنیا چند تا ایران است که نفس آدم هایش این قدر گرم و مقدس باشد؟ راست گفتهاند که اینجا مملکت امام زمان (عج) است.